تبليغاتX
اشراق

اشراق

یلدای 88

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 18:6  توسط اشراق  | 

شب یلدا

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 17:55  توسط اشراق  | 

امشب شب یلداست که البته مصادف با شب 5 ماه محرم است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 17:48  توسط اشراق  | 

باز دلم گره می خورد بر ضریح سبزت...سلام بر تو ای بهترین خدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:41  توسط اشراق  | 

میلاد امام رضا بر عاشقان حضرتش مبارک باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:38  توسط اشراق  | 

غربت جاده ها

نظرتان درباره ی غربت جاده ها چیست؟

غربت جاده ها را خوب می شناسم. اگر شما هم جای من بودید و مجبور می شدید حدود ۲۴ ساعت داخل اتوبوس جاده ها را متر کنید می فهمیدید که سفر گاهی بیش از حد طولانی می شود. جاده ها را می شناسم. دوران کادانی دانشجوی غرب کشور بودم کارشناسی دانشجوی جنوب شرق کشورم و این درحالی است که زادگاه و محل سکونتم مرکز کشور است.

در سفر اگر همسفرتان خوب باشد ۲۴ ساعت که سهل است بیشتر از این زمان را هم می توان تحمل کرد و خم به ابرو نیاورد.

اگرچه با خانه و کاشانه ی خود فاصله ی زیادی داریم ولی به همان بهانه ی کذا ترم آخری دل کندن از اینجا - زابل- برایمان سخت است.

امیدوارم شما هم در هر کجا که هستید - غربت یا دیار خود - همیشه از نعمت همسفر خوب بهره مند باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:16  توسط اشراق  | 

زندگی جاریست

و خدا هنوز از ما ناامید نیست

آنگاه که از زمین مرده حیات می روید و کسی لبخند می زند...

رودخانه ی زندگی جریان می یابد تا به دریای معرفت برسد

آری باید لبخند زد اگرچه روحت در لابه لای سیم خاردارهای دنیا زخمی باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:41  توسط اشراق  | 

میلاد کریمه اهل بیت مبارک

میلاد خجسته حضرت معصومه کریمه اهل بیت و روز دختر مبارک.

از زائران بی بی التماس دعا داریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:16  توسط اشراق  | 

وقتی از غربت ابام دلم می گیرد...

روزگار غریبی است

مردم در شلوغی شهر تنها می شوند و در اوج مشغله خود را ار یاد می برند.

شاید یادشان می رود که می کوشند تا زندگی کنند نه اینکه زنده بمانند.

روزگار غریبی است و درک نمی کنم تعجیل مردم را و گاهی که خود در گرداب این هیاهو دست و پا می زنم شاخه ای می بینم که می دانم باید دستم را بطرفش دراز کنم و نجات یابم. شاخه هنوز پابرجاست و چرا ما گاهی نمی خواهیم که ببینیمش؟؟؟

ما شاید از بس خود را به آن راه زده ایم گم شده ایم. راستی «آن راه» کجاست؟؟؟

شاید همین راهی است که اکنون در آن احساس رضایت داریم...

شاخه را بگیر تن زخمیش تو را می خواند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:38  توسط اشراق  | 

عجب روزگاریه!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 11:42  توسط اشراق  |